مرتبه
تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390
سلام... ورودتون رو به وبلاگ مون خوش آمد می گم... اگه از مدرسه ی صهبا بودید و دوست داشتید یکی از نویسنده های این وبلاگ باشید برای این پست نظر بگذارید و آدرس ایملتون رو بدید تا براتون نام کاربری و رمز مخصوص خودتون رو بفرستیم... راستی توی نظر سنجی های وبلاگ ما هم شرکت کنید!
تا بعد...




برچسب ها: BGSs، news، بلاگرفته ها، بچه های سوم راهنمایی،
ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391
http://fc04.deviantart.net/fs71/i/2012/139/8/f/good_night_by_francoclun-d50bcmw.jpg

http://th01.deviantart.net/fs70/PRE/i/2012/124/8/8/homeless_by_francoclun-d4yikd2.jpg

http://fc04.deviantart.net/fs71/i/2012/121/2/0/pencil_lion_by_francoclun-d4y97gi.jpg

http://th05.deviantart.net/fs70/PRE/i/2012/121/d/c/old_man_pencil_by_francoclun-d4y67p7.jpg


ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391
:iconmohitaheri:
~
can i ask u a question ?
i think u have seen my works... i dont have any teacher so i dont know how to use different kinds of pencils so that i use a simple one... would you please suggest me some of them?

:iconfrancoclun:
~
If you want to try to draw in a different way, I think you need
pencils and other things.
What paper do you use? The paper has great importance. A good one
allow to do many thing.

About the pencils I use three mechanical pencil 2 mm Staedler of
different hardness (2h, 2b, 4b). Occasionally, for special effects, I
also use a pencil 6h and 6b
cheers :D

:iconmohitaheri:
~
i use the simple one... the A4 that you can print on it!



مکالمه ای که در بالا دیدید مکالمه ای بین من و یه آقای فوق العاده خفنه!!! من با خود گفتم این یارو که به نظراش جواب می ده بذار انگلیسی م رو باهاش امتحان کنم! خلاصه همونطور که خوندید یه سوال چرت و پرت درباره یمداد ازش پرسیدم...حالا کاراش رو می ذارم از خوشگلی شون غش کنید!



ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1391

جاتون خالی بچه ها امروز توی دستشویی گیر افتاده بودیم منم عین دیوونه ها رفته بودم میله دستشویی رو گرفته بودم داد میزدم یکی منو از این جا بیاره بیرون یه خنده ای بود هر کی میومد نمی تونست این در و وا کنه خیلی با حال بود گفتیم یه چند ساعتی اینجاییم ولی نه خدارو شکر رضوان طلب اومد در و باز کرد اومدیم بیرون

فیروزه...



ارسال توسط فیروزه
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

توی سایت مدرسه به این برخوردم گفتم شما هم ببینید!


امکانات مجتمع آموزشی صهبای صفا

* فضای مناسب آموزشی

* کتابخانه تخصصی رایانه ای

* مجهز به دو سایت رایانه ای

* مجهز به  دو آزمایشگاه شیمی،فیزیک وزیست شناسی

* دوسالن و دوکلاس مجهز به ویدیو پرژکتور برای کلاسهای هوشمند

* بهره مندی از کادر آموزشی مجرب و متخصص

* مجهزبه نماز خانه

* مجهز به برد هوشمند

* مجهز به وضو خانه



ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391
مطهره از بابا پرسید: بابا شما دوست دارید با چشم باز بمیرید یا بسته؟
از اون لحظه وحشت کردم... تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم... دیدین آدم خیلی وقتا دلش می خواد مرگ رو در آغوش بگره؟ من در اون لحظه می خواستم از آغوش مرگ فرار کنم... علم پزشکی روز به روز داره پیشرفت می کنه اما تا حالا فکر کردین که اگه ما به جایی برسیم که از مرگ تمام آدم ها جلو گیری کنیم چه اتفاقی میفته؟ اون وقت مجبوریم وقتی همهی آدم ها مثلا به سن 70 رسیدن توسط قانون کلکشون رو بکنیم... از یه طرف هم فکر کردن به مرگ و تبدیل شدن به یه جنازه ی بو گندو خیلی وحشتناکه... از دیروز تا حالا دارم آدما رو شبیه جنازه می بینم... یکی کمکم کنه!!!




ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391



 

 




طبقه بندی: درد دل، 
ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1391

عجب رسمیه رسم زمونه

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه‌ برگ و باد خزونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره‌هاشون به جا می مونه

كجاس اون كوچه ؟

چی شد اون خونه ؟

آدماش كجان ؟

خدا می دونه ...

بوته ی یاس بابا جون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش كجاهاس ؟

خدا می دونه ...

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی طاقچه توی ایوونه

خودش كجاهاس ؟ خدا می دونه

خودش كجاهاس ؟ خدا می دونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

پرسید زیر لب یكی با حسرت

پرسید زیر لب یكی با حسرت

از ماها بعدا چی یادگاری می خواد بمونه ؟ خدا می دونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه



ارسال توسط نازنین
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
چندی نبود که ایمان آورده بودم به آغاز
و با امید شروع کرده بودم
تازه داشتم پایان های گذشته را
تمام میکردم
تازه داشتم برای آینده ام برنامه میریختم
تازه داشتم فراموش میکردم
ناراحتی هارا
اما انگار
امروز
روز پایان است
روزی که باید دوباره پایان بدهم
به این آغاز کوتاهم
و ای داد و داد و داد
که باز هم...پایان...

حرفم اینه
حلالم کنید اگه ناراحتی هست یا حرفی بوده گفتم و اینا بگین و بخوایین که ازتون عذرخواهی کنم قربون تمام بچه هامون از سال اولیا تا سال سومیای امسال اقربون اونایی که بودن و حالا جاشون و بقیه پرکردن
و اما...
باز هم باید گفت
خدانگه دارتان باد



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،  درد دل، 
ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
امروز می تونست روز خوبی باشه... ولی نبود...
در هر صورت حلال کنید:


- "به كجا چنین شتابان؟"

گون از نسیم پرسید.

- "دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟"

- "همه آرزویم؛ اما

چه كنم كه بسته پایم..."

- "‌به كجا چنین شتابان؟"

- "به هر آن كجا كه باشد به جز این سرا سرایم..."

- "سفرت به خیر؛ اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این كویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شكوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را.




ارسال توسط محدثه طاهری
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
امروز مزخرف ترین روز توی زندگیم بود!!!شما بگین آخه کدوم آدم عاقلی وقتی میدونه درسی تحت عنوان پژوهش توی کارنامه نیست و یه چیزی مثل فوق برنامه میمونه، چرا واسه خاطرش سر چهار نفر داد میکشه؟ چرا تو کدوم کارنامه ای دیدین که توش درسی به نام پژوهش هست؟ مسخره ها!!امروز از مدرسه رفتم بیرون مامان و بابام هم اومده بودن دنبالم حتی خانوم انتظار مهدی هم مامانمو دید و دید که چادر سرمه و دارم میرم!!!بعد که پرینتامو گرفتم و برگشتم(خودشون برامون نمیگیرن بعد میگرن چرا میرین!!!بابام دیرش شده بود گفت نمیخواد بهشون خبر بدی تا بیان اجازه بدن ظهر شده)
اومدن سرم داد میکشن میگن تو کجا رفته بودی؟ کدوم گوری بودی که غرفه ی پژوهشت باید خالی باشه؟؟؟؟نامرد بنرمونم نتونسته بود واسمون پرینت بگیره بی منطق متوجه نیست که ما نتونستیم جور کنیم و منم نبودم!!!
گند زدن تو حالمون
همشم داریم کار اضافه میکنیم و من اصلا راضی نیستم



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،  درد دل، 
ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

وای بچه ها خیلی خوش گذشت!

خیلی روز توپی بود!!!!!! ما ک خیلی حال کردیم!!!!!! =]

سال دیگه همین صهبای صفا بمونیم! خیلی خوش میگذره بهمون!

 

شکور



ارسال توسط فاطمه شکوری راد
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

سلام بکس چطورین ؟؟؟

هه هه دوشنبه که تا ساعت هشت نیم منودیم مدرسه محی چادروشو گم کرده بود بعد هر چی گشتیم پیدا نشد آقا بنده خدا مانتویی شد رفت...خلاصه فرداش یه چادر دیگه سرش بود اومده بود مدرسه بعد اکی زد چادرش زنگ آخر که همه رفت بودن خونه و فقط منو محی و پری ناز ساجده مونده بودیم پیدا شد...حالا اینا گیر دادن به من میگفتن نازنین سرت کن ببینیم چه شکلی میشی اینا...هه آقا ما سرمون کردیم ای بهمون میومد ای میومدا خیلی خوب بود جاتون خالی همون موقع خانم خوش صفت اومد منو دید یه لبخندی زدا لباش تا پشت سرش کشیده شده بود شروع کرد تعریف اینا همون موقع خانم بنکدار از دستشویی اومد آقا منو دید آی خوشال شد آی خوشال شد اصاخیییییلی خوشال شد اصا انقدر خوشال بودا انگار عروسی بچش بود ...حالا اینا نشسته بودن از ما تعریف اینا خانم خوش صفت گفت حالا امروز با چادر بورو خونه ...ما هم دیدیم اینا انقدر خوشالن گفتیم نزنیم تو استعدادشون تا خونه با چادر رفتیم..حالا تو راه هی پری ناز منو بقل میکرد هی میگفت خیلی بهت میاد ...خلاصه محی پری مژگان ژاله در کار بودند تا ما چادری بر سرکونیم و به غفلت نخوریم...



ارسال توسط نازنین
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

سلام چرا هیچ کس دیروز رو ننوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب از این جا شروع شد که بعد از خوردن زنگ در ساعت 1 بعد از ظهر ،یه سری ازبچه ها برای نماز و یا برای دیدن دفاعیه ی نمیدونم کی به نمیز خونه ی دبیرستان رفتند منم که با یه سری دیگه از بچه ها به کلاس خیاطی رفتم نگو قرار دامن خوش گلم رو بپوشم خلاصه بعد از پوشیدن دامن خانم خوش صفت گفت که دامنم رو به بقیه ی بچه ها نشون بدم منم مثل خلا رفتم تومدرسه کلی فاز داد بعدم که تو نماز خونهی دبیرستان بزن و  برقص و ...... بود بعدشم تو حیاط کلی آب بازی کردیم بعدم خانم بنکدار و خان خوش صفت رو کلی خیس کردیم خیلی فاز داد بعدم که زیر درخت بید نشستیم و درباره ی هم دیگه صحبت کردیم و از ساعت 6تا8تو نماز خونه نشستیم و خاطرات این 3 سال رو با 3تا اهنگ غگین مرور کردیم هممون گریه میکردیم اما بین این همه ادم تو سوما همه گریه کردن جز رضی اون جایه گریه کردن 3تا پیتزا خورد که هیچ تازه تو خونه هم شام خورده بود ولی خوب در کل خیلی خوب بود



ارسال توسط مختار
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391
هه خیلی بهش میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

وایی امروز زنگه اخر چه فازی داد بنده خدا کوه کن اومد بمونه درسای آخره دینیو بده مام که ادغام شده بودیم خیلیییی فاز داد...

آقا منو ، سوزیو، ملیو،مخی میزه یکی مونده به آخری نشسته بودیم....کاظیو،بارانو، نازیو،یاسیو،هانیم میزه آخر نشسته بودن...بعد ماها همه گشنه سومالی زده هی گفتیم آقا ما گشنمونه و اینا میزه جلوی ما که الی اینا نشست بودن به من سیب دادن بعد همینجور داشتم میخوردم...کوه کن گف بچه ها بخورید ولی بزارید بچه های 2/3 گوش کنن مام گفتیم باشه و اینا بعد من گفتم بازم گشنمه الی دوباره پرتقال داد داشتیم منو ملی(ریحان) میخوردیم بعد باران اینام داشتم سیب زمینیو کاهو ازین جور چیزا میخوردن منکه نفهمیدم چی بود ولی داشتن میخوردن بعد سارا ویفر داد نازی گف نامردا به مام بدین بد ملی بهشون ویفر داد...قشنگ قروقاطی داشتیم میخوردیم...بعد باران اینا که داشتن میخوردن یه چی بود (همون سیب زمینی اینا) داشتن با نون لواش میخوردن بعد مهتاب از سره کلاس اشاره میکرد به منم نون بدید آقا من دادم دسته الی بده به مهتاب گفتم نخوریشا بده مهتاب بد کلشو تکون داد من نداده دستش درسته گذاش دهنش یه خنده ای بود برا خودش ...ازونور نازنین که نون لواشو با ویفر میخورد یه کثیف بازی بود برا خودش ..الهام دوباره نمیدونم از کجاش یه پرتقال آورد بعد گف من اینو با چی پوس بکنم؟؟؟ ماها گفتیم چمیدونیم والا...؟ یه گونیا روی میزه من بود حالا بدبختیم نمیدونستم ماله کودوم بی نواییه  الهام گونیارو برداشت با اون پرتقالرو پوس کند من مرده بودم از خنده.... جالبیش اینجاس هنوز یه پرتقال تو اون ظرف قبلیه بود بهش گفتم چرا اینو نمیخوری ؟؟؟گف مزه آب میده باهاش حال نکردم...خلاصه پرتقالرو پوس کند بعد نصفشو گذاش دهنش گفتم نامرد منم میخوام بعد کثیفه بی شخصیت خندش گرف همه آب پرتقالای تو دهنش ریخ رو من منم حرصم گرفته بود...بعد پرتقالرو داد دوتا دونه خوردم به باران اینا گفتم میخورید بعد عینه این گدا گشنه ها پریدن رو پرتقاله...بعد اون وسط الهام رفته بود زیره میز تو کیفه بچه هارو نیگا میکرد ببیینه خوراکی دارن یا نه ؟؟؟!!! اومد زیره میزه ماها دس کرد تو جامیز بعد ظرف غذای منو پیدا کرد داد زد ماکارونی!!!...من زهرم ترکیده بود گفتم ماکارونی چی؟؟ بعد خندش گرف گف بالاخره پیداش کردم قایم میکنی نامرد؟؟!! من همونجورکه زهرم ترکیده بود میخندیدم...بعد شرو کرد با ستاره اینا با دست ماکارونی خوردن گفتم آمازونیا قاشق چنگال دارم وایسین الهام که بنده خدا خیلی گشنش بود همینجوری ادامه داد بعد نازی گف شماها بی ما چی میخورین؟؟؟ من گفتم ماکارونیه بعد دوباره اون داد زد ماکارونیییی منم میخوام...هی میگف بگیر ازشون ...منم میخواستم از زیره دستشون بکشم کله هاشون تو ظرفه غذای من بود دستم نمیرسید دیگه اخراش گرفتم دادم به نازنین اینا ...بعد نازنین گف نمیدونم امروز بشری از کودوم دنده بلند شده اینهمه خوراکی داره هیچ وقت غذا نمیاره ها یه امروزم که آورده میده دسته اینا!!!!...

بعد یادمون افتاد صحرایی همیشه خوراکی داره نازی داد زد صحرایی خوراکی داری؟؟ اونم کلشو تکون داد گف آره...خلاصه نازی رف بیرون از صحرایی بگیره مام همینجوری نشسته بودیم...بعد دیدم وایساده پیشه محیا اینا داره میخوره گفتم بچه ها اون داره تک خوری میکنه...بعد اومد یه تیکه بیسکویت دستش بود هی نصف نصف میکرد میداد دسته ماها...خلاصه نازی تازه یادش اومد خوراکی داره بعد دوباره داد زد من ساندویچ دارم...بعد کاظی گف تازه داره رو میکنه...اومد تو کلاس یه ظرفه میوه دستش بود با یه سانویچ نون پنیر خیار ...بعد ظرف میوه هرو یاسی کشید از دستش بیرون سیبه توشو برداشت یه موزم توش بود نازیم وایساده بود سانویچرو خورد میکرد میداد دسته بچه ها یاسی سیبرو داش میخورد بعد من گفتم میخوام...داد دسته باران اون گاز زد گفتم اصن موز میخورم چشت دراد ...چشمم که به موزه افتاد دیدم کلی هسته گوجه سبز بهش چسبیده اشتهام وا شد نازی موزرو برداش بعد باهسته گاز میزد هی میگف با هسته خیلی خوش مزس...منم گفتم به منم بده دستشو گرف جلوم موزرو با دس نصف کردیم...دیگه همه داشتیم بالا میاوردیم...بعد گفتیم بیاین بازی کنیم نشستیم دس بازی کنیم بچه ها ریختن گفتم مام میایم خلاصه همه دستا توهم دیگه بود جا واسه تنفس نمونده بود دیگه تا یه لحظه داستامونو میذاشتیم هی میگفتیم بردارید دستاتونو تنفس...خلاصه یه خورده که بازی کردیم هی بچه ها قاط میزدن دیگه تمومش کردیم....

اخرش من گفتم بچه ها مواظبه خودتون باشین امشب تو دشویی نخوابین...

پ.ن:قضیه ازین وسیعتر بود ولی خب دیگه خلاصه بهتر بود...

قربانه شما

بشی گله...



ارسال توسط بشری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

وایی بچه ها امروز سره زنگه ورزش یه گافه خف دادم.....

باران اینا داشتن والیبال بازی میکردن کاظیم داوری میکرد نصفه بچه هام که داشتن خیاطی میکردن سوزی اینام دمه آبخوری داشتن حرف میزدن، بعد من حوصلم سر رفت...اصلنم اقدسیو ندیدیم اون ته حیاط نشسته آقا پشدم با بچه ها یه دس والیبال بزنم بعد هی یه حرکاتی انجام میدادم بچه  ها داشتن از خنده غش میکردن(خودتون بفهمین منظورمو دیگه....به علت شئوناته اسلامی نیتونم بگم چی کار میکردم..) بعد هی من این کارو میکردم بچه هام اصلن بهم نگفتم اقدسی پشته منه من همچنان کاره خودمو میکردم باهاش شعرم زمزمه میکردم...آقا یه دفه اقدسی صدام کرد گف بشری؟؟؟!!! من خشکم زد سره جام برگشتم بهش گفتم بلههههه خانم؟؟؟!!! بعد بم گف نیم ساعته وایسادم دارم نیگات میکنم آقا منو بگو یک ضایه شدم که نگو...کلمو انداختم پایین همینجوری که میخندیدم رفتم پیشه سوزی اینا...یه اوضاعی بود بچه ها همه داشتن از خنده میمردن...ولی سوتیه داغونی بود خداییش.... 

پ.ن:امروز چقدر علافی بود هیچ غلطی نکردیم وایی صب چه حالی داد همه ولو بودیم انتظار مهدی اومد ازمون عکس گرف فکنین سره دعا همه ریخته بودیم رو هم دیگه خوابیده بودیم...یه اوضاعی بود انتظار با همون اوضا اومد ازمون عکس گرف خیلی باحال بود... 

حرکتی خوفناک از بشی جون...



ارسال توسط بشری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391
من یه وبی پیدا کردم که مطالبش فوق العاده بود
واقعا با تمام مطلبای صفحه ی اولش اساسی حال کردم
شما هم یه سری بزنین و تو یه فرصت با تمام احساساتتون
بشینین و مطلباشو بخونین
قول میدم تمام مطلباش ارزش خوندن رو داشته باشه
اینم آدرسش
http://happywolf.blogfa.com
حتما یه سر کوچولو بزنین


ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

یاد گرفتم:

1-با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2-با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه میکند.

3-از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزاری خواهد کرد.

4-با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد.



ارسال توسط مهتاب

بچه ها امروز تو یه جا یه اسم دیدم خف اون اسم متینه خانم بود



ارسال توسط مختار
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

بدون شرح

                          

 

                        

 

       



ارسال توسط بشری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

اول سلا به همه ی دوستای صهبایی خودم واما بعد بچه ها راستش این چند وقته میخواستم یه چیزی رو به همتون بگم اما نشد راستش من دارم از این مدرسه میرم ونمیدونم یه بارم دیگه بتونم ببینمتون یانه اما از همتون یه خواهشی داشتم اونم اینه که BGSSرو رها نکنید چون این تنها راهیه

که من یا بقیه یه دوستانی که از صهبا میرن میتونن از شما یا از مدرسه باخبر بشن ویه چیز دیگه اونم اینه که من  فک میکنم که تو هیچ جای دنیا نمیتونم دوستایی به خوبی شما رو پیدا کنم وهیچ وقتم نمیتونم خاطرات خوب یا بدی که تو گوشه کنار صهبا باشما داشتم رو فراموش کنم ودیگه این که اگه خوبی بدی از من دیدید حلالم کنید ودرآخر:

خیلی دوستتون دارم



ارسال توسط مختار
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391
دوستان خوب و مهربون تلویزیون پسند
الان داره تیتراژ خنده بازار رو پخش میکنه
شخصا مایلم برم ببینم
شما هم ببینین
خنده بازاره الکی که نیست از هر چه بگذریم
سخن خنده بازار خوش تر است



ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

لطفا بیاین به وب سر بزنین.... حوصلم سر رفت....



ارسال توسط محدثه کاظمی
مرتبه
تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391
به نظر تو
شک
یعنی چی؟
به نظرت فرق شک با اعتماد چیه؟
چرا وقتی این یکی هست،
اون یکی نیست؟
چرا وقتی اون یکی میره
اون یکی میاد؟
چرا هیچ وقت بدون این دوتا نیستیم؟


ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391

چقدر مرگ خوبه آدم خودش میمونه و شخصیته کثیفه خودشو بی روحیو بی احساسیو و بی جسم بودنو با خودت بودنو هیچ کسو ندیدینو کسیم تورو نبینه خیلی خوب میشد ای کاش به جای همه اون کسایی که الان زیره خاکن من بودم تا بقیه از زنده بودنه اونا شادبشن و از مرگه من شادتر....

دنیا عالی میشد دورو بریات همه از مرگه یه نفر خوش حال میشدن چقدر باحال میشد....

 

  

          



ارسال توسط بشری
مرتبه
تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391

وای تازه از نمایشگاه اومدیم خیلی خیلی شلوغ بود اصلا نمی شد راه رفت من هم که همینجوریش نفس کم میارم خلاصه اون وسط مسطا نفسم گرفت نمی تونستم حرف بزنم حالا بگذریم از اینکه چه جوری خوب شدم . ولی واقعا نمایشگاه خوبی بود حتما برین یه سری بزنید . خیلی خسته شدم .

فیروزه ...



ارسال توسط فیروزه
مرتبه
تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391

اخرین روزای مدرسه هم داره تموم میشه... بعداز این همه سال باورم نمیشه .....
ما همه باهم سختی ها رو پشت سرگذاشتیم ...چه بهار و زمستون هایی که باهم طی کردیم...با بچه های کلاس...
همه خندهام مون باهم وگریه هامون باهم بود ...دلخوشی مونم به تموم شدن بود....
اخرشم تموم شد چه روزایی بد بودو خوش گذشت وچه روزایی خوش بودیم و بد گذشت ...
امروز فیزیک داریم خدایا خ.مطلق نیاد...فردا هندسه داریم وای نکنه واسه حل تمرین منو ببره ...
پس فردا .....
به یاد جیم شدن های الکی ......
خانم مدیر بریم خونه توروخدا امروز معلم زبان نیومده...
ساعت اخر بریم خونه توروخدا خانم توروخدا...
روزاخره خانوم مدیر حالا دیگه واقعا خدانگهدار ......



ارسال توسط محدثه کاظمی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391




بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاكش گرفته ای!"
"عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای آن کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن اندکی مکث کرد. سپس دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اما هیچ اثری از آن کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!

هیچ چیز از این ویرانگرتر نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است ...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.
به امید آنکه فریب خورده روزگار نباشیم و عملکردمان از روی آگاهی و گواه عقل باشد.



طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مهتاب
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

بچه ها زنگ زدم خونه مهتاب اینا اصلن حالش خوب نیس چندبار چشماش سیاهی رفته یه بارش از پشت با سر خورده زمین یه بیهوشیم رد کرده(اونجوری که خودش میگفت دارم میگم..) دوتا آمپولم زده کلیم دوا داده بهش دکتر        گف شاید کارش به بیمارستان بکشه که خدا نکنه...کلی دعا کنین اصلن حالش خوب نیس وایی من پشته تلفن زهره ترک شدم داش حرف میزد اصن یه وضعی بود خلاصه دعا کنین کارش به بیمارستان نکشه.. 

 



ارسال توسط بشری
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

برابکس برامون دعا کنید فردا مقام بیاریم وایی فردا از ساعت 10 صبح باید بریم مدرسه کارامونو بکنیم از اون ورم ساعت 2 میریم برا مسابقات تا8 7 اونجاییم...

فکنم از اون ور برسیم خونه دیگه نتونیم کاری انجام بدیم منم که امرزو هیچ غلطی نکردم ...

ولی دعا کنین یه مقامی بیاریم....



ارسال توسط بشری
(تعداد کل صفحات:18)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
من (محدثه) برم چه مدرسه ای؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی