تبلیغات
BGSs - یادش بخیر ...

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391

یادش بخیر روز اولی که اومده بودم صهبا یه گوشه ی حیاط با چادر قدم می زدم . چه قدر غریب و مظلوم بودم ...

یادش بخیر جشن هایی که با هم بودیم ...

یادش بخیر همیشه از حال هم با خبر بودیم . همیشه حال و هوامون یکی بود ...

یادش بخیر با هم می خندیدیم ...یادش بخیر با هم گریه می کردیم ...

یادش بخیر اون روزایی که سر کلاس همه با هم منتظر سرفه ی ریحانه بودیم تا همه با هم خودکارامونو بندازیم و با هم بریم از زیر میز برشون داریم ...

یادش بخیر سر زنگ خانم توکلی موقعی که حامله بود همه ی گچ هارو میذاشتیم بالای تخته که نتونه برداره بعد مخی همه ی نقشه هامونو نقشه بر آب می کرد ...

یادش بخیر زنگ های خانم صادقی دعواهامون ، خنده هامون ، گریه هامون ، تکلیف ها ، تحقیق ها ، درس پرسیدن هایی که منو به ته ته په ته مینداخت ...

یادش بخیر نزدیکای عید که شده با حورا می رفتیم جلوی دفتر خانم یزدانیان میگفت ادم شما رو که میبینه یاد حاجی فیروز می افته...

یادش بخیر همه چی زوری مشاوره هم زوری هر چه قدر می خواستیم فرار کنیم نمی شد .کلا ایشون منو میدیدن یاد همه ی درس های مشاورشون میدادن و باید مغز منو شسشتو میدادن ...

یادش بخیر با حورا که میز اول می شستیم نمی شد یه زنگ نامه نگاری نکنیم ...

یادش بخیر آخر سر نتوانستم حورا رو از ادامس خوردن ترک بدم و چه حالی میداد موقعی که خانم مچشو می گرفت ...

یادش بخیر وقتی دعوامون میشد یکی مون این سر میز میشست یکی اون سر میز جوری که هر دو داشتیم می افتادیم...

یادش بخیر اون روزایی که با حورا میشستیم کنار آب خوری و سطل آشغال شکور ریحانم بودن چه قدر خوب بود ...

یادش بخیر زنگای نماز همیشه توی نماز خونه ولو بودیم ...

یادش بخیر زنگای کامپیتور تحدیدا که اگه ساکت نباشین دو نمره از نمره ی همه کم میشه ...

یادش بخیر پارسال آخوندکمون یادته ساجده ؟...

یادش بخیر خانم صلح جو و لباساش ...

یادش بخیر خانم گوهری که همیشه با بچه ها تو آبدار خونه حرف میزد یعنی اگه با یکی اونجا حرف میزد دیگه دخلش اومده بود و بعدش که طرف می اومد بیرون میپریدن ازش میپرسیدن که چی شد ؟...

یادش بخیر آب آینه ...

یادش بخیر با مهتاب مونده بودیم توی کارای پژوهش ...

یادش بخیر با بشری مشستین زیر اون درخته ...

یادش بخیر زو اردو که مونده بودیم تا شب مدرسه با لنز الهام با رمانای من که همش دست رضوانه و حورا و مهتاب بودن ...

یادش بخیر سر کتاب بادبادک باز چه قدر مختار رو اذیت کردم ...

یادش بخیر فصل تولید مثل که هیچکی کامل نشد ...

یادش بخیر اونموقع که خانم نیکنام برگه ی نامه نگاری من و مهتاب رو گرفت داشتم فاتحمو می خوندم که البته خوشبختانه در یک عملیات موفق شدیم برش داریم ...

یادش بخیر خوراکی خوردنامون سر کلاس...

یادش بخیر زنگای خیاطی که پشت سر هم منفی می خوردیم ...

یادش بخیر تقلبامون با حورا و سارا سر امتحانات ترم آخر ...

یادش بخیر مدرسه ها تموم شد ولی هنوز زخم روی دست من خوب نشد ...

یادش بخیر...

یادش بخیر......

یادش بخیر..............

حالا من بدون شماها چیکار کنم ...؟

 حیاط مدرسه

حیاط مدرسه

سالی که گذشت---رفتن به استادیوم آزادی در روز دانش آموز



ارسال توسط رها
آرشیو مطالب
نظر سنجی
محبوب ترین وبلاگ دنیا کدام وبلاگ است؟




صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی