تبلیغات
BGSs - خاطره ای به یاد ماندنی....

مرتبه
تاریخ : شنبه 4 آذر 1391

سلام عذاریاتون قبول باشه....

میخوام یه چیزی براتون تعریف کنم البته قضیش ماله چهارشنبس ولی خب زیادی درگیر بودم دیدمم کسی ننوشته گفتم بیام بنویسم....شاید یکم زیاد شه ولی ارزشه خوندن داره...

چهارشنبه طبق معموله برنامه های عاشورا زیارت عاشورا داشتیم بعد من خودم از صبح کلن یه حالو هوای دیگه داشتم بعد بچه های سوم اومدن برنامشونو اجرا کردنو اینا کلی همه گریه کردیم بعدشم خ.صادقی اومد یکم روضه خوندو اینا...بعد یه کلیپی برا عاشورا هست که عربیه تصویریم هست که کلن واقعه عاشورارو به تصویر میکشه اونم گذاشته بودن من خودم این کیلیپو خیلی دوسش دارم ینی همیشه اشکمو درمیاره معنیشم خب میفهمم دیگه...!بعد همون زنگم ما تو نماز خونه بودیم خ.بزرگی هم داشت درباره عاشورا و اینا صحبت میکرد......گذشتو ما رفتیم سره کلاس وسطای زنگه ریاضی فکنم ساعت 11.5 بود یدفه خ.بنکدار از بلندگو با یه بغضه خیلی خاصی گفت بیاین از کلاسا بیرون خدا شاهده من فکردم یکی مرده اینجوری که این گف..!!!بعدشم از بلندگو "عمو عباس"پخش کردن....ما رفتیم بیرون دیدیم خ.بنکدارو حجازیو زیوریو خلاصه همه کادره مدرسه گوشه های یه پارچه ی مشکیه بزرگو گرفتن بعد از خ.حجازی پرسیدم این چیه خانوم؟؟گف پرچمه حرم حضرت اباالفضل(علیه السلام)....منو بگو عینه چییی خشکم زد بعدش که فهمیدم چیه او اینا دوییدم زیره پرچم اشکام عینه چیی میومد ینی اغراق نباشه کله مدرسه داشتن اشک میریختن...!

پرچمو بردن پایین تو حیاط بدن تحویله اون خانومایی که آورده بودن که از مدرسه میخواستن یه راست ببرنش تبریز...وایی بچه ها پرچم یه عطره خاصی داشت که من وقتی گرفتمش تا موقعیکه بخوایم بریم خونه عطرش رو دسته من مونده بودد....!!!...

این تموم شد و اینا همه رفتیم سره کلاسا بعد ما ریاضی داشتیم ینی وسطه زنگه ریاضی بود دگ.....

خ.وفادار(معلم ریاضیمون)گفتش که من نمیتونم درس بدم ....هم خودش داش گریه میکرد هم ماها ینی میخواس درس بده جای تعجب داشت...!!!بعد رضوانه نظر داد که بره زیارت عاشورا بیاره همه باهم بخونیم... رفت آورد بهد خ.وفادار گف بچه ها کی میخونه؟؟بعد هیشکی جواب نداد من گفتم میخونم با اون صدای خوبم وسطاشم کنترلمو از دس میدادم میزدم زیره گریه بساطی بود اصن...خلاصه نشسیم روبه قبله و من خوندم بعد تموم شد زیارت عاشورا خانوم گف هرکسی خاطره ای شعری برا امام حسین (علیه السلام)داره بیاد بگه....من رفتم از سفر کربلا یه خاطره گفتم،بعدش زنگ خورد....بچه ها پایین تو نمازخونه داشتن زیارت عاشورا میخوندن اونجام یه دور دیگه با بچه ها رفتیم خوندیم...بعدش زنگه نمازو ناهارو اینام تموم شد..

زبان فارسی داشتیم ماها بعد قرار بود امتحان بگیره ازمون...اومد سره کلاس همه داشتن گریه میکردن اینم هیچی نمیگف 5دقیقم از کلاس نگذشته بود ماها گوشامونو تیز کردیم از بیرون کلاس زمزمه"برمشامم میرسد هرلحظه بوی کربلا....."میومد...بعد رفتیم بیرون صدا از کلاس دوم ریاضی بود معلم ریاضیشون خ.قاسمی داش میخوند بقیه بچه هاهم جمع شده بودن میخواستیم بریم تو کلاسشون که گفتن همه بیاین تو راهرو دبیرستان جمع شید...همه وایساده بودیم کله مدرسه تو راهرو بودیم شرو کردیم خوندن بعدش هی یاحسین و یا زهرا و یا مهدی و....میگفتیم ستونای مدرسه میلرزیدد..به خدااا....!!!

بعدش زهرا مرادیو چنتا از بچه های دیگه سوم یه شعر داشتن همینجوری که وایساده بودیم خوندن مام کم کم حفظ شدیم خوندیم بعدشم خ.صادقی خوند چنتا نوحه...خلاصه یه فضایی بود ...یه جوری ائمه رو صدا میزدیم یعنی خ.قاسمی میگف یه جوری صدا بزنیم که آقا همین امسال کربلارو بده بهمون....!!دگ خودتون تصور کنین چجوری میگفتیم....کلی سینه زدیم بعدشم دعای فرج خوندیمو چنتا دعا کردیم تا ساعت1.5این برنامه ادامه داش بعدشم تموم  شد دیگهه....

ولی یه روزی بود منکه تا عمر دارم از یادم نمیره حتی تو تقویمم علامت زدم...!!!جای همه اونایی که نبون خالی...خیلی حیف بود نبودین...هییی روزگار

پ.ن:وایی قربونه آقا برم بچه ها دعا کنید ....بابام میخواد برا اربعین بلیط برا کربلا بگیره از مدرسم 3روز مرخصی بگیره بریم کربلا دعا کنید بشه بخدا اونجا همتون دعا میکنم...وایی اگه بشههه..!!!  

  

ا

التماس دعا..خیلی زیاد



ارسال توسط بOشiii
آرشیو مطالب
نظر سنجی
محبوب ترین وبلاگ دنیا کدام وبلاگ است؟




صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی